دل نوشته های من

تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی

می دونین؟
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من  اصلا وبلاگ نویسی و دوست نداشتم.

تا اواخر اردیبهشت نود که یه مشکل اساسی واسم درست شد و تو این مشکل وحشتناک ××× تو وبلاگش واسم مینوشت و فکر می کرد که من ازش دل کندم واسه همین من این وبلاگ و زدم و واسش نوشتم که بدونه دوسش دارم (چون اون زمان اگه بهش می گفتم واسش بد میشد به دلایلی که نمی تونم بگم) و آخرش اینقد نوشت که من دارم .... که من بهش گفتم که همیشه عشقم بوده هست و خواهد بود و با تمام مشکلاتی که داشتم باهاش موندم ولی از سه چهار ماه پیش دیدم باهام سرد شده و یک ماه پیش بهم گفت که من و دوسم نداشته و فقط بهم عادت کرده بوده و بعدش بهم ترحم کرده و با یکی دیگست الان (شما بودین چه حالی می شدین؟!؟!؟!) من که منفجر شدم .

اولش منو از فیسشم حرف کرد بعدش با این قول که اسممو عوض کنم اجازه اد داد اونم محدود (خیلی از لینکیاشو نمی تونم ببینم) ولی من بازم راضیم

منم دویاره پناه آوردم به وبلاگم که بیشتر از یک سال داشت خاک می خورد.

حالا من موندم و این وبلاگ و دلتنگیام و .....

حالا که بهش احتیاج دارم کنارم نیست (حتی آدرس این وبلاگم یادش نیست و اگرم یادش بود مطمینا بودم نمی اومد بخونه) پس این وبلاگ شد سنگ صبور من

و اسمم اگه واستون سواله واسه اینه که اون تو اوج دوست داشتناش هر موقع ازم کفری می شد بهم میگفت کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت (ولی با لحن دوست داشتنی) . من عاشق این جور گفتنش بودم