ساعت به وقت دلم
حوالی نبودنت هست
و من باز هم در گریز از تنهائی ناگزیر
چشم روی چشم می گذارم
بل که چشمه ای باز شود
جوشان و سیال
و سیرابم کند کویر بی تو ماندن های هر لحظه ام را
از خواب و خیال و خاطره