دل نوشته های من

تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی

عشق تلخ - مازیار مقدم
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مازیار ، مقدم ، متن ، دانلود

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیـــــال
دل بیاد آورد ایام وصـــــــــــــــال

از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دوسال ازعمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را

 


نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیـــــال
دل بیاد آورد ایام وصـــــــــــــــال

از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دوسال ازعمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را

 آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار ، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین وهم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا ســــحر
وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیـــــــــا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگـــــوها بین ما آغاز شد

گفتمش...
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گرگشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده

گفت...
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خــمارم بدان

با توشادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فـــــــردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخــــــــت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجـــــــــنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خمـــــوش
طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

در سرم جز عشق او سودا نبود
بحر کس جز او در این دل جانبود

دیده جز بر روی او بـــــــــــــینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبانبود

خوبی او شهره آفــــــاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار......
روزگار اما وفا با ما نــــــداشت
طاقت خوشبختی ما رانداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بــــــی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخراین قصّه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نـــــــــــبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محـــــکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ســـــــــاده بست
ساده هم آن عهد و پیمان راشکست

بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بــــــــند رست

رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است
خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نـــــیست

از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او مـــــــــن شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره اب گشتم کم شــــــــــــدم


آخر اتش زد دل دیوانه را...
آخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من...
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اســــــــــمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و برروزگــــــارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین، گسسته تـــار وپود

گر چه اب رفته باز اید به رود
ماهی بیچاره اما مــــرده بود

بعداز این هم آشیانت هر کس است
بعد از این هم آشیانت هرکس است
باش با او ، یاد تو ما را بس است.

دانلود