درد دل 1

خدای بزرگ خودت از حالم خبر داری .خودت میبینی به چه روزی در اومدم

نمی دونم چیکار باس بکنم که دلم آزوم شه

آخه بعد این همه مدت بهم گفت فقط بهم عادت کرده بود و واسم نرحم میکرد

خیلی تحمل این حرفا سخته ای کاش میذاشت و می رفت بدون اینکه اینجوری خوردم کنه داغونم کنه لهم کنه و .....

ولی به خودم یه قولی دادم و تمام سعیمو میکنم که بشه گرچه سخته

من ماشین مورد علاقشو می خرم و میرم دم خونش که ببینه من احمق و اون موقع دلم شاید یکم آروم شه

نمی دونم شایاد منم بودم (که خدا خودتم می دونی که من اینجوری نیستم) پرادو و بنز و بی ام دبلیو و پولو عوض می کردم باهاش .نمیدونم

من همون اول بهش گفتم خدا گفتم من هیچی ندارم هیچی هیچی

تمام اون چیزایی که اون می خواست و من نداشتم بهش گفتم خودت شاهدی خدا

گفت واسم مهم نیست من خودت رو دوست دارم و عاشقتم حالا بعد این هم همه مدت میگه عادت و ترحم دارم دق میکنم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدا ازت دلگیرم نگو کفر میگی نگو .چرا من نباید یه بابای مایه دار داشتم که همه چی واسه خودم داشتم اونوقت اون ولم نمیکرد که هیچی تا هر جایی میگفتم دنبالم می اومد

نمیدونم شایداینجوری بهتره .ااینجوری آدمارو بهتر میشه شناخت .میشه فهمید که تو رو واسه خودت می خوان یا واسه پولت و ماشینت و ژستتو و .....

شاید شاید شاید

 

/ 0 نظر / 2 بازدید