/ 3 نظر / 3 بازدید
الهام

كوله بارت بر بند! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد كه به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم كه یك عمرچه غافل بودیم می شود آسان رفت می شود كاری كرد كه رضا باشد او ای سبك بال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هر گز از یاد مبر من جا مانده بسی محتاجم!

hasti

سیگار بعدی را روشن میکنم کامی از لبش میگیرم بجای لبهایی که چندی است نبوسیده ام انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند همان انگشتانی که همچو باد جنگل موهای تورا نوازش میکردند دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده دود سیگار است و بس… سیگارم که به آخر میرسد لبم را میسوزاند مانند بوسه ای که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی میشنوم صدای عشق را از لا به لای نوازش های پر مهر تو میشنوی صدای محبتم را از سوی بوسه های پر از عشق من